تبليغاتX
از نزدیک
.: Onsign.blogfa.com
تونل توحيد بالاخره طي يک مراسم ژانگولر افتتاح شد. از تمام کساني که جان‌شان برايم مهم است عاجزانه تقاضا مي‌کنم تا پايان امسال دندان روي جگر بگذارند و از توي اين تونل رد نشوند تا زبانم لال اقلا جزو اولين کشته‌شدگان ريزش اين تونل نباشند. به پيمانکاران اين دوره و زمانه اعتمادي نيست؛ به ناظران و مهندسان و کارفرمايان هم. حساب شهرداري تهران هم که کلا معلوم است. فعلا رد نشويد لطفا.
+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1388/11/13 و ساعت 13:49 |

بالاخره يک روز آن ابر موجودات هيولايي به تکنولوژي نانو دست پيدا مي‌کنند. آن‌وقت شايد کره‌ي زمين را هم ببينند. بعد لابد پيشرفت مي‌کنند و آدم‌ها را هم مي‌بينند ديگر. بعد کلي مقاله مي‌نويسند و فيلم مستند مي‌سازند درباره‌مان. کلي هم درباره‌ي وجود رگه‌هايي از آگاهي در انسان‌ها حرف خواهند زد. حتي شايد بگويند: «انسان‌ها با توليد صدا با هم ارتباط برقرار مي‌کنند». البته آن‌ها که به ما انسان نخواهند گفت. لابد يک اسم عجيب و غريب روي‌مان مي‌گذارند.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1388/11/06 و ساعت 19:5 |

بعضي از شغل‌هايي که هنوز هم دوست دارم تجربه کنم:

- رانندگي تاکسي دربستي

- فروشندگي عمده مواد غذايي

- کارگزاري بورس

- معلمي

- مديريت عامل ايران‌خودرو

- عکاسي جنگ

- پژوهشگري تاريخي

- کشاورزي

- ساندويچي

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1388/10/24 و ساعت 9:50 |

اگر نترسي بازي را مي‌بري. مهارت و دانش و تجهيزات هم مهم است اما شجاعت چيز ديگري است.

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1388/10/17 و ساعت 15:47 |

ظاهرا پیش از این سخن را نیز فرو می‏کرده‏اند. نظامی آنجا که می‏خواهد بگوید خسرو کنار شیرین نشسته بود و با او حرف می‏زد، می‏گوید <نشسته پیش او شاپور تنها/ فرو کرده ز هر نوعی سخن‏ها>.

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1388/09/19 و ساعت 14:30 |

پیامبر ایستاد. دست مرد را بالا برد و مسؤولیت تمام تاریخ را روی دوشش انداخت. مردم به او تبریک گفتند و در اولین فرصت ممکن به‏ش خیانت کردند. تاریخ بشر با خیانت آمیخته شد و ماجرا همچنان ادامه دارد.

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1388/09/15 و ساعت 10:55 |
 

با زن و بچه توی حیاط خانه‏اش نشسته بود. آه در بساط و امید در دل نداشت. گرسنگی و خستگی خودش یک طرف، شرمندگی پیش اهل و عیال هم یک طرف. کفری نبود که نگفته باشد. از سر صبح با خدا دعوایش شده بود و گیر داده بود که مگر از این عرش عظیم کبریایی چیزی کم می‏شود اگر لقمه نانی به بچه‏هایم برسانی. نان مفت هم نمی‏خواست. می‏گفت من که تن به کار می‏دهم، کاری جور کن. خلاصه کم کم دعوایش بالا گرفته بود و هر چه از دهنش درآمده بود به خدا گفته بود که اقلا دلش خنک شود. پیش خودش گفته بود آخرش این است که خدا قهرش می‏گیرد و جوان‏مرگ می‏شوم؛ بهتر، اقلا پیش زن و بچه خجالت نمی‏کشم.

صدای زنگ که بلند شد خیز برداشت سمت در. شاید دل خدا به رحم آمده باشد. شاید کسی چیزی آورده که بخورند. شاید هم کسی آمده صدایش کند باری، چیزی، این ور و آن ور ببرد و پولی به‏ش بدهد. چند قدمی در، صدای طرف را شنید: <مسکینم. خدا اجرتان بدهد. بچه‏هایم گرسنه‏اند. بدهید در راه خدا>.

سرش را گذاشت روی زمین. های های گریه کرد. شرمنده‏ی خدا شده بود. باورش نمی‏شد با این وضع و روزگار کسی به‏ش امیدی داشته باشد.

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1388/09/08 و ساعت 17:52 |
 

دو سال پیش روز عید قربان در منا بودم. دم غروب خبر آوردند از طرفم گوسفندی قربانی شده است و می‏توانم تقصیر کنم. یعنی حالا دیگر می‏توانم بروم سرم را بتراشم. تراشیدن سر آن هم با تیغ؟

سراغ چند تا روحانی رفتم تا راه چاره‏ای پیدا شود و از زیرش در بروم. راستش را بخواهید غیرممکن هم نبود. بعضی‏ها یک فرمول‏هایی بلد بودند که اجازه می‏داد موها سر جای خودشان بمانند. توی شیش و بش تراشیدن یا پیچاندن بودم که یک‏هو حاج جواد پیدایش شد. شروع کرد داد و هوار که <چی کار داری می‏کنی؟ آفتاب رفت. بده من او تیغو>.

تا آمدم با تته پته و با زبان بی‏زبانی با کلی خجالت به‏ش بگم که مرددم، نصف موهایم را ریخته بود پایین. موضوع را که فهمید گفت <حالا چی کار کنم؟ بزنم یا نه؟> چی باید می‏گفتم؟

دوش که گرفتم و لباس آدمی‏زاد که پوشیدم و باد سر شب منا هم که حسابی خودش را مالید کف سرم، با خودم گفتم <خیلی حال می‏ده. چقد بده روم نمی‏شه توی ایران همیشه کله‏مو تیغ بزنم>.

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1388/09/04 و ساعت 10:55 |
 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‏توانم که جفا کنم ولی... نه... تو... لایق جفایی.

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1388/08/21 و ساعت 8:53 |

 

پاییز از نیمه گذشته و کم‏کم وقت آن است که بوسه باد خزونی، با هزار نا مهربونی، زیر گوش برگ تنها، بگه طعمه خزونی؛ که چی؟ تا برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشو ببازه و غرق بوسه‏های باد و وحشت روزای تازه بشه. بکنه دل از درخت و بشه آواره کوچه، کوچه‏ای که یادگاره  روزای رفته و پوچه. بعد چی کار کنه؟ بشینه گوشه کوچه، دل به آسمون بدوزه، بکنه یاد گذشته و دست آخر هم دلش از غصه بسوزه؛ یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنش بود، مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسش بود. سهم اون از بوسه باد، چی بگم ای داد و بی داد؛ همه زردی و تباهی، مردن و  رفتن از یاد.

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 15:38 |