با زن و بچه توی حیاط خانهاش نشسته بود. آه در بساط و امید در دل نداشت. گرسنگی و خستگی خودش یک طرف، شرمندگی پیش اهل و عیال هم یک طرف. کفری نبود که نگفته باشد. از سر صبح با خدا دعوایش شده بود و گیر داده بود که مگر از این عرش عظیم کبریایی چیزی کم میشود اگر لقمه نانی به بچههایم برسانی. نان مفت هم نمیخواست. میگفت من که تن به کار میدهم، کاری جور کن. خلاصه کم کم دعوایش بالا گرفته بود و هر چه از دهنش درآمده بود به خدا گفته بود که اقلا دلش خنک شود. پیش خودش گفته بود آخرش این است که خدا قهرش میگیرد و جوانمرگ میشوم؛ بهتر، اقلا پیش زن و بچه خجالت نمیکشم.
صدای زنگ که بلند شد خیز برداشت سمت در. شاید دل خدا به رحم آمده باشد. شاید کسی چیزی آورده که بخورند. شاید هم کسی آمده صدایش کند باری، چیزی، این ور و آن ور ببرد و پولی بهش بدهد. چند قدمی در، صدای طرف را شنید: <مسکینم. خدا اجرتان بدهد. بچههایم گرسنهاند. بدهید در راه خدا>.
سرش را گذاشت روی زمین. های های گریه کرد. شرمندهی خدا شده بود. باورش نمیشد با این وضع و روزگار کسی بهش امیدی داشته باشد.
