بالاخره يک روز آن ابر موجودات هيولايي به تکنولوژي نانو دست پيدا ميکنند. آنوقت شايد کرهي زمين را هم ببينند. بعد لابد پيشرفت ميکنند و آدمها را هم ميبينند ديگر. بعد کلي مقاله مينويسند و فيلم مستند ميسازند دربارهمان. کلي هم دربارهي وجود رگههايي از آگاهي در انسانها حرف خواهند زد. حتي شايد بگويند: «انسانها با توليد صدا با هم ارتباط برقرار ميکنند». البته آنها که به ما انسان نخواهند گفت. لابد يک اسم عجيب و غريب رويمان ميگذارند.
بعضي از شغلهايي که هنوز هم دوست دارم تجربه کنم:
- رانندگي تاکسي دربستي
- فروشندگي عمده مواد غذايي
- کارگزاري بورس
- معلمي
- مديريت عامل ايرانخودرو
- عکاسي جنگ
- پژوهشگري تاريخي
- کشاورزي
- ساندويچي
اگر نترسي بازي را ميبري. مهارت و دانش و تجهيزات هم مهم است اما شجاعت چيز ديگري است.
ظاهرا پیش از این سخن را نیز فرو میکردهاند. نظامی آنجا که میخواهد بگوید خسرو کنار شیرین نشسته بود و با او حرف میزد، میگوید <نشسته پیش او شاپور تنها/ فرو کرده ز هر نوعی سخنها>.
پیامبر ایستاد. دست مرد را بالا برد و مسؤولیت تمام تاریخ را روی دوشش انداخت. مردم به او تبریک گفتند و در اولین فرصت ممکن بهش خیانت کردند. تاریخ بشر با خیانت آمیخته شد و ماجرا همچنان ادامه دارد.
با زن و بچه توی حیاط خانهاش نشسته بود. آه در بساط و امید در دل نداشت. گرسنگی و خستگی خودش یک طرف، شرمندگی پیش اهل و عیال هم یک طرف. کفری نبود که نگفته باشد. از سر صبح با خدا دعوایش شده بود و گیر داده بود که مگر از این عرش عظیم کبریایی چیزی کم میشود اگر لقمه نانی به بچههایم برسانی. نان مفت هم نمیخواست. میگفت من که تن به کار میدهم، کاری جور کن. خلاصه کم کم دعوایش بالا گرفته بود و هر چه از دهنش درآمده بود به خدا گفته بود که اقلا دلش خنک شود. پیش خودش گفته بود آخرش این است که خدا قهرش میگیرد و جوانمرگ میشوم؛ بهتر، اقلا پیش زن و بچه خجالت نمیکشم.
صدای زنگ که بلند شد خیز برداشت سمت در. شاید دل خدا به رحم آمده باشد. شاید کسی چیزی آورده که بخورند. شاید هم کسی آمده صدایش کند باری، چیزی، این ور و آن ور ببرد و پولی بهش بدهد. چند قدمی در، صدای طرف را شنید: <مسکینم. خدا اجرتان بدهد. بچههایم گرسنهاند. بدهید در راه خدا>.
سرش را گذاشت روی زمین. های های گریه کرد. شرمندهی خدا شده بود. باورش نمیشد با این وضع و روزگار کسی بهش امیدی داشته باشد.
دو سال پیش روز عید قربان در منا بودم. دم غروب خبر آوردند از طرفم گوسفندی قربانی شده است و میتوانم تقصیر کنم. یعنی حالا دیگر میتوانم بروم سرم را بتراشم. تراشیدن سر آن هم با تیغ؟
سراغ چند تا روحانی رفتم تا راه چارهای پیدا شود و از زیرش در بروم. راستش را بخواهید غیرممکن هم نبود. بعضیها یک فرمولهایی بلد بودند که اجازه میداد موها سر جای خودشان بمانند. توی شیش و بش تراشیدن یا پیچاندن بودم که یکهو حاج جواد پیدایش شد. شروع کرد داد و هوار که <چی کار داری میکنی؟ آفتاب رفت. بده من او تیغو>.
تا آمدم با تته پته و با زبان بیزبانی با کلی خجالت بهش بگم که مرددم، نصف موهایم را ریخته بود پایین. موضوع را که فهمید گفت <حالا چی کار کنم؟ بزنم یا نه؟> چی باید میگفتم؟
دوش که گرفتم و لباس آدمیزاد که پوشیدم و باد سر شب منا هم که حسابی خودش را مالید کف سرم، با خودم گفتم <خیلی حال میده. چقد بده روم نمیشه توی ایران همیشه کلهمو تیغ بزنم>.
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم که جفا کنم ولی... نه... تو... لایق جفایی.
پاییز از نیمه گذشته و کمکم وقت آن است که بوسه باد خزونی، با هزار نا مهربونی، زیر گوش برگ تنها، بگه طعمه خزونی؛ که چی؟ تا برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشو ببازه و غرق بوسههای باد و وحشت روزای تازه بشه. بکنه دل از درخت و بشه آواره کوچه، کوچهای که یادگاره روزای رفته و پوچه. بعد چی کار کنه؟ بشینه گوشه کوچه، دل به آسمون بدوزه، بکنه یاد گذشته و دست آخر هم دلش از غصه بسوزه؛ یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنش بود، مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسش بود. سهم اون از بوسه باد، چی بگم ای داد و بی داد؛ همه زردی و تباهی، مردن و رفتن از یاد.