تبليغاتX
از نزدیک
.: Onsign.blogfa.com
 

با زن و بچه توی حیاط خانه‏اش نشسته بود. آه در بساط و امید در دل نداشت. گرسنگی و خستگی خودش یک طرف، شرمندگی پیش اهل و عیال هم یک طرف. کفری نبود که نگفته باشد. از سر صبح با خدا دعوایش شده بود و گیر داده بود که مگر از این عرش عظیم کبریایی چیزی کم می‏شود اگر لقمه نانی به بچه‏هایم برسانی. نان مفت هم نمی‏خواست. می‏گفت من که تن به کار می‏دهم، کاری جور کن. خلاصه کم کم دعوایش بالا گرفته بود و هر چه از دهنش درآمده بود به خدا گفته بود که اقلا دلش خنک شود. پیش خودش گفته بود آخرش این است که خدا قهرش می‏گیرد و جوان‏مرگ می‏شوم؛ بهتر، اقلا پیش زن و بچه خجالت نمی‏کشم.

صدای زنگ که بلند شد خیز برداشت سمت در. شاید دل خدا به رحم آمده باشد. شاید کسی چیزی آورده که بخورند. شاید هم کسی آمده صدایش کند باری، چیزی، این ور و آن ور ببرد و پولی به‏ش بدهد. چند قدمی در، صدای طرف را شنید: <مسکینم. خدا اجرتان بدهد. بچه‏هایم گرسنه‏اند. بدهید در راه خدا>.

سرش را گذاشت روی زمین. های های گریه کرد. شرمنده‏ی خدا شده بود. باورش نمی‏شد با این وضع و روزگار کسی به‏ش امیدی داشته باشد.

+ نوشته شده توسط محمود در یکشنبه 1388/09/08 و ساعت 17:52 |
 

دو سال پیش روز عید قربان در منا بودم. دم غروب خبر آوردند از طرفم گوسفندی قربانی شده است و می‏توانم تقصیر کنم. یعنی حالا دیگر می‏توانم بروم سرم را بتراشم. تراشیدن سر آن هم با تیغ؟

سراغ چند تا روحانی رفتم تا راه چاره‏ای پیدا شود و از زیرش در بروم. راستش را بخواهید غیرممکن هم نبود. بعضی‏ها یک فرمول‏هایی بلد بودند که اجازه می‏داد موها سر جای خودشان بمانند. توی شیش و بش تراشیدن یا پیچاندن بودم که یک‏هو حاج جواد پیدایش شد. شروع کرد داد و هوار که <چی کار داری می‏کنی؟ آفتاب رفت. بده من او تیغو>.

تا آمدم با تته پته و با زبان بی‏زبانی با کلی خجالت به‏ش بگم که مرددم، نصف موهایم را ریخته بود پایین. موضوع را که فهمید گفت <حالا چی کار کنم؟ بزنم یا نه؟> چی باید می‏گفتم؟

دوش که گرفتم و لباس آدمی‏زاد که پوشیدم و باد سر شب منا هم که حسابی خودش را مالید کف سرم، با خودم گفتم <خیلی حال می‏ده. چقد بده روم نمی‏شه توی ایران همیشه کله‏مو تیغ بزنم>.

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1388/09/04 و ساعت 10:55 |
 

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‏توانم که جفا کنم ولی... نه... تو... لایق جفایی.

+ نوشته شده توسط محمود در پنجشنبه 1388/08/21 و ساعت 8:53 |

 

پاییز از نیمه گذشته و کم‏کم وقت آن است که بوسه باد خزونی، با هزار نا مهربونی، زیر گوش برگ تنها، بگه طعمه خزونی؛ که چی؟ تا برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزشو ببازه و غرق بوسه‏های باد و وحشت روزای تازه بشه. بکنه دل از درخت و بشه آواره کوچه، کوچه‏ای که یادگاره  روزای رفته و پوچه. بعد چی کار کنه؟ بشینه گوشه کوچه، دل به آسمون بدوزه، بکنه یاد گذشته و دست آخر هم دلش از غصه بسوزه؛ یاد روزایی که کوچه زیر سایه تنش بود، مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسش بود. سهم اون از بوسه باد، چی بگم ای داد و بی داد؛ همه زردی و تباهی، مردن و  رفتن از یاد.

+ نوشته شده توسط محمود در دوشنبه 1388/08/18 و ساعت 15:38 |
 

محمد پسر برادر من است. ۹ سال دارد. قلبش کوچک است. وقتی به دنیا آمد یک سوراخ ریزه میزه هم روی قلبش داشت. هر بار که صدایم می‏کند <عمو!> فقط می‏گویم <جونم، بگو>؛ یعنی اصلا دلم نمی‏آید بگویم <هان> یا حتی <بله> بس که ناز است این بچه. چند روز پیش که دیدمش شیرین‏کاری جدیدش را رونمایی کرد؛ تقلید صدای گربه. گفت دوستانش گاهی می‏آیند سراغش تا برود صدای گربه در بیاورد، تا گربه‏های محل جمع شوند دور و برشان. انصافا صدای گربه را خوب تقلید می‏کند. محمد کلاس سوم ابتدایی است و معدلش ۲۰ است. پارسال هم که قلبش را عمل کرد و ۲ ماه نرفت مدرسه، باز همه درس‏ها را ۲۰ گرفت. عاشق بازی‏های کامپیوتری است. کلی ذوق می‏کند وقتی آدمک‏های توی تلویزیون را لت و پار می‏کند. توی ماشین‏بازی هم استاد است. گاهی یواشکی فوتبال هم بازی می‏کند؛ وقتی داشت از بردن ۴ به هیچ تیم مقابلشان توی مدرسه حرف می‏زد این را فهمیدم. وقتی به‏ش گفتم باید قید این ورزش‏های سنگین را بزند و بیشتر مراقب قلبش باشد گفت <چشم> اما یک شیطنتی توی چشم‏هاش بود که فهمیدم قطعا به حرفم گوش نمی‏کند.

محمد قلب مهربانی دارد. یعنی قلبی دارد که با همه مهربان است؛ حتی وقتی علی یا نگین از سر و کولش بالا می‏روند یا وقتی توی سر و کله‏اش می‏کوبند، با اینکه زورش به آن‏ها می‏رسد، به‏شان سخت نمی‏گیرد. قلب محمد با همه مهربان است جز با خودش؛ دوباره بازی درآورده و دکترها گفته‏اند باید بالون بزنند. نمی‏دانم <بالون بزنند> یعنی چی، فقط دلم بد جوری آشوب است.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1388/08/12 و ساعت 11:27 |
 

زخم اگر چرکی باشد، طبیب قدری این طرف و آن طرفش را چاک می‏دهد و زخم را باز می‏کند و داخلش را حسابی تر و تمیز می‏کند. فقط تمیزش می‏کند و دوباره می‏بنددش. شکاف زیادی هم به پوست نمی‏دهد؛ آن‏قدری باز می‏کند که لازم است. تو هم از طبیب یاد بگیر. اگر دوستی‏ات با کسی چرکی شد، هی ننشین و به آن ور برو. چاک و چوک اضافی هم نده. آن‏قدری که لازم است باز کن و کارت که تمام شد دوباره ببندش تا جوش بخورد.

+ نوشته شده توسط محمود در چهارشنبه 1388/08/06 و ساعت 9:31 |
 

-خیلی دلم می‏خواد بچه داشته باشم.

- خوب یکی بیار.

- من که شوهر ندارم آی کیو.

- شوهر نداری، عرضه هم نداری؟

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1388/07/28 و ساعت 9:29 |
 

لباس‏هايش مارك‏دار نيست. مادرش برايش مي‏دوزد. دوختن كه نه، يك چيزهايي سر هم مي‏كند و مي‏شود لباس. چند تا پولك و مهره و گل و بوته هم به آن مي‏دوزد كه لباس بچه توي چشم بيايد.  ادا و اطوار امروزي‏ها را هم بلد نيست. خنده و شادي‏اش را از سر سادگي زودي مي‏ريزد توي صورتش. هيچ حقه‏اي هم بلد نيست جز اينكه گاهي خودش را بزند به دل درد و از معاون مدرسه اجازه بگيرد و برود از آقا يدالله گل بگيرد و سر چارراه بفروشد به راننده‏ها. روزگارش چندان تعريفي نيست اما تا حالا، تا همين سن و سال كلي از دوستان پدرش خواستگارش بوده‏اند. خواستگار كه چه بگويم؟ سر بساط، پاي منقل، تا حالا چند نفري مي‏خواسته‏اند پولي بدهند و داماد آقاي هميشه خمار شوند. پدرش البته تا حالا دلش نيامده زيبا را شوهر بدهد. مي‏گويد بيشتر از اين‏ها مي‏شود پول گرفت؛ به عبارتي آقايان ارزان مي‏خرند.

 

+ نوشته شده توسط محمود در شنبه 1388/07/25 و ساعت 18:47 |
 

آن مرد ریش‏ حنایی را اگر دیدی، سلامم را به او برسان و بگو فلانی هنوز منتظر است برگردی و یک قفس از شعر برایش بسازی.

+ نوشته شده توسط محمود در جمعه 1388/07/17 و ساعت 13:0 |
 

دیشب داشتم خواب می‏دیدم یکی از این آقایان همکار گیرداده ... ولش کن. توی خواب هم استرس داشتم و هم دلم نمی‏خواست کم بیاورم. یعنی منتظر بودم آن آقا کم بیاورد و بی‏خیال شود. کم نیاورد. یک‏هو فکری به سرم زد. گفتم من که خوابم، هر وقت کار به جای باریک کشید بیدار می‏شوم. کار که به جای باریک کشید گفتم خوب حالا بیدار می‏شوم و واقعا بیدار شدم.

از صبح تا حالا توی کف این توانایی جدیدی که کشف کرده‏ام مانده‏ام.

+ نوشته شده توسط محمود در سه شنبه 1388/07/14 و ساعت 13:0 |